مقدمه

تافلر در كتاب مشهور خود(موج سوم)، اصول و قواعد حاكم بر تمدن صنعتي را به صورت زير بيان مي كند:
1- استاندارد كردن: جوامع صنعتي نه تنها ميليون ها محصول مشابه به بازار عرضه نمودند بلكه استاندارد كردن تمام وجوه زندگي مردم اين جوامع را در بر گرفت. تعطيلات، برنامه هاي درسي، ضوابط حقوق و دستمزد، رسانه هاي گروهي، روش هاي پذيرش و انجام كارها، وسايل زندگي و ... همه استاندارد گرديده اند. زيرا كه متفكران اين تمدن همگي بر اين اعتقادند كه استاندارد كردن كارآيي را افزايش مي دهد؛
2- تخصصي كردن: با تسريع جريان تقسيم كار و با توسعه و گسترش سازمان ها و بزرگ شدن آنها تخصص گرايي و تخصصي شدن مشاغل به شدت توسعه يافت؛
3-  همزمان سازي(ساعت گرايي): در اين تمدن زمان مساوي است با پول و اجبار در كار همزمان، از    ويژگي هاي اين نظام است.
4- تراكم: تراكم سرمايه ها و جمعيت در شهرها، تراكم كار در كارخانه، تراكم اطلاعات در رايانه ها و توليد انبوه كالاها؛
5-  بزرگ گرايي رشد: رشد مترادف با كارآيي گرديد، رشد شركت ها، سازمان ها، شهرها و جوامع انساني؛
6- تمركز:  انتقال اقتصاد نامتمركز به سوي تمركز، تمركز اطلاعات فرماندهي و مديريت؛
بيشتر برنامه ريزيها براساس ديدگاه عقلايي، داراي شكل «آرمانها و اهداف، طرحها و اقدامات و منابع مورد نياز» مي‌باشند. در اين مدلها، ابتدا آرمانها و اهداف سازمان تبيين شده، سپس طرحها و اقدامات لازم تعيين و در نهايت منابع مورد نياز براي انجام برآورد مي‌گردند. تغيير در شرايط محيط، سياستها، نگرشها، ديدگاهها، ساختارها، نظامها و . . . عواملي هستند كه بر آرمانها و اهداف برنامه‌ريزي تأثير گذاشته و در نهايت باعث تغيير برنامه مي‌گردند. برنامه ريزي در شكل عقلايي فوق، ظرفيت و توانايي مقابله با چنين تغييراتي را نداشته و منجر به شكست مي‌گردد. اين شرايط موجب رشد اين تفكر شد كه در برنامه ريزي بايد بتوان مطابق با تغييرات، جهت حركت سازمان را تغيير داد و جهت و رفتار جديدي را در پيش گرفت.نهايتاً اين نگرش زمينه‌ساز ابداع برنامه‌ريزی استراتژيک شد.


تعريف برنامه ريزي و برنامه ريزي استراتژيك:

برنامه ريزي فرآيندي است كه طي آن مدير تصميم مي گيرد در طول دوره آتي چه اهدافي را بايد تعقيب كند و براي رسيدن به آن اهداف، چه كارهايي را انجام دهد.
بر اساس تعريف سايمون، مديريت عبارت است از تصميم گيري و بر اين اساس برنامه ريزي عبارت است از تصميم گيري نسبت به آينده يعني پاسخ دادن به سئوالات اساسي زير:
1- وضعيت فعلي، چگونه است و در كجا قرار داريم؟ ( ارزيابي موقعيت فعلي)
2- به كجا مي خواهيم برويم؟ (ارزيابي موقعيت آينده و تعيين اهداف)
3- چگونه مي خواهيم به آنجا برسيم؟ (بررسي روش هاي دستيابي به اهداف)
"يعني چه كاري؟ را چه كسي؟ چگونه؟ در چه زماني؟ با چه هزينه اي؟ و با كمك چه كساني؟ با چه وسايل و ابزارهايي؟ و با چه منابعي؟" بايد انجام دهد. بدين ترتيب ملاحظه مي شود كه برنامه ريزي عبارت است از تصميم گيري براساس آينده نگري و پيش بيني در باره اينكه براي رسيدن به هدف معيني چه كاري، چگونه، در طي چه زماني و به وسيله چه افرادي بايستي انجام پذيرد.
به تعبيري ديگر برنامه ريزي عبارت است از تجسم و طراحي وضعيت مطلوب در آينده و يافتن و ساختن راه هايي كه مدير و سازمان را از وضع موجود به وضع مطلوب هدايت نمايد. با اين تعريف ميتوان گفت  برنامه ريزي فقط مربوط به مسايل آينده است و نمي تواند مسايل جاري مدير را حل نمايد.
به اين ترتيب تصويب آينده حركت و فعاليت سازمان در ابعاد مختلف جهت حركت، روش حركت، ابزار حركت، كيفيت حركت، تعيين حجم فعاليت و كارآيي آتيه سازمان در زمان حاضر و پيش بيني وقايع و اتفاقات احتمالي مخالف مسير حركت سازمان و تهيه طرح مقابله با آن وقايع را برنامه ريزي گويند.
با توجه به تعاريفي كه در فوق اشاره گرديد، مي توان تعريف جامع زير را به عنوان تعريفي مناسب براي   برنامه ريزي پذيرفت كه:
برنامه ريزي به مجموعه فعاليت هايي اطلاق مي گردد كه يك فرد و يا يك سازمان و يا دولت به منظور:
1- شناسايي اهداف و جهت گيري هاي كوتاه مدت، ميان مدت و بلند مدت خود؛
2- شناسايي امكانات (فرصتها) محدوديتها و مشكلات بالقوه و بالفعل؛
3- انتخاب مناسب ترين راه و روش جهت دستيابي به اهداف فوق؛
با توجه به امكانات و محدوديت هاي مشخص شده و نقاط قوت و ضعف خود، انجام مي دهد.

اهميت برنامه‌ريزي بلند مدت با ديدگاه استراتژيك:

1- قبل از پيش آمدن مشكلات احتمالي از وقوع آنها خبر مي‌دهد.
2- تغييرات را مشخص كرده و شرايط عكس‌العمل در برابر تغييرات را فراهم مي‌كند.
3- هر نيازي را كه براي تعريف مجدد سازمان ضروري است تعيين مي‌كند.
4- براي دستيابي به اهداف از پيش تعيين شده بستر مناسب ايجاد مي‌كند.
5- به مديران كمك مي‌كند كه درك روشن‌تري از سازمان داشته باشند.
6- شناخت فرصتهاي بازارهاي آينده را آسان‌تر مي‌سازد.
7- قالبي براي بازنگري اجراي برنامه و كنترل فعاليتها ارائه مي‌دهد.
8- به نحو مؤثرتري زمان و منابع را به فرصت‌هاي تعيين شده تخصيص مي‌دهد.
9- هماهنگي در اجراي تاكتيكهايي كه برنامه را به سرانجام مي‌رسانند بوجود مي‌آورد.
10-زمان و منابعي را كه بايد فداي تصحيح تصميمات نادرست و بدون ديد بلندمدت گردند، به حداقل مي‌رساند.
11- قالبي براي ارتباط داخلي بين كاركنان به وجود مي‌آورد.
12- ترتيب‌دهي اولويتها را در قالب زماني برنامه فراهم مي‌آورد.
13- مزيتي براي سازمان در مقابل رقيبان به دست مي‌دهد.
14- مبنايي براي تعيين مسئوليت افراد ارائه داده و به موجب آن افزايش انگيزش را باعث مي‌شود.
15- تفكر آينده‌نگر را تشويق مي‌كند.

تعريف مديريت:

در باره تعريف مديريت اتفاق نظر خاصي در دست نيست و صاحبنظران و نظريه پردازان علم مديريت با اهداف و سوگيريهاي گوناگون، تعاريف متفاوتي ارائه كردهاند. بر این اساس برخی از تعاریف مديريت عبارتست از:
- هنر انجام كار به وسيله ديگران (فالت،1924).
- تبديل اطلاعات به عمل؛ اين فرایند تغيير وتبديل را تصميم‌گيري مي‌ناميم(فوستر،1967)
-فرایند هماهنگسازي فعاليت فردي وگروهي در جهت هدفهاي گروهي (دانلي و همكاران،1971)
-فرآیند برنامه ريزي، سازماندهي، رهبري و نظارت كار اعضاي سازمان و استفاده از همه منابع موجود سازماني براي تحقق هدفهاي مورد نظر سازمان (استونر و همكاران،1995)
تعريف عملياتي ، مفهوم مديريت را با رعايت ملاكهاي عيني منوط ميسازد. از اين رو، اگر در موقعيتي ملاكهايي شامل فعاليت منظم و سازمان يافته، هدفها، روابط ميان منابع، انجام كار به وسيله ديگران و       تصميم گيري برقرار باشد، ميتوان گفت در آن موقعيت ،مديريت اعمال مي شود (كلاندوكينگ،1972).

 تعريف استراتژي:

واژه استراتژي  از ريشه يوناني strategema  به معناي فرمانده ارتش، مركب از stratos به معني ارتش و ago به معناي رهبر گرفته شده است. مفهوم استراتژي ابتدا به معناي فن، هدايت،تطبيق و هماهنگسازي نيروها جهت نيل به اهداف جنگ در علوم نظامي بكار گرفته شد. تعاريف ديگري نيز از استراتژي وجود دارد كه عبارند از :
استراتژي مجموعه اي از اهداف اصلي و سياستها و برنامه هاي كلي به منظور نيل به اين اهداف است به     گونه اي كه قادر به تبيين اين موضوعات باشد كه در چه كسب و كاري  و چه نوع سازماني فعاليت مي كنيم و يا مي خواهيم فعاليت نماييم.
استراتژي يك برنامه واحد ، همه جانبه و تلفيقي است كه محاسن يا نقاط قوت اصلي سازمان را با عوامل و تغييرات محيط مربوط مي سازد و به نحوي طراحي مي شود كه با اجراي صحيح آن از دستيابي به اهداف اصلي سازمان اطمينان حاصل شود.
به بیان آنسوف  استراتژي تعيين كننده زمينه هاي فعاليت در محيطي پيچيده و پويا و ابزاري است كه به عنصر انساني در يك نظام سازماني حيات بخشيده و افراد را به حركت وا ميدارد.
اما شاندلر  استراتژی را يك طرح واحد، همه جانبه و تلفيقي كه نقاط قوت و ضعف سازمان را با فرصتها و تهديدهاي محيطي مربوط ساخته و  دستيابي به اهداف اصلي سازمان را ميسر ميسازد؛ تعریف می کند.
در دیدگاه اندروز ، استراتژی الگوي منظورها، مقاصد، اهداف، خط مشيهاي اصلي و طرحهايي جهت دستيابي به اهداف است.
و در نهایت میتزبرگ  استراتژی را الگوي به جريان انداختن تصميمات تعریف می کند.
در حال حاضر در زبان فارسي واژه استراتژي را از نظر لغوي راهبرد معني ميكنند.

 تعريف مديريت استراتژيک:

برنامه‌ريزي استراتژيك اساساً فرايندي هماهنگكننده بين منابع داخلي سازمان و فرصتهاي خارجي آن      ميباشد. هدف اين فرايند نگريستن از درون«پنجره استراتژيك» و تعيين فرصتهايي است كه سازمان از آنها سود ميبرد يا به آنها پاسخ ميدهد. بنابراين فرايند برنامه‌ریزی ‌استراتژیک، يك‌ فرايند مديريتي است شامل هماهنگي قابليتهاي سازمان با فرصتهاي موجود. اين ‌فرصتها در طول زمان تعيين شده و براي سرمايهگذاري يا عدم سرمايهگذاري منابع سازمان روي آنها، مورد بررسي قرار ميگيرند. حوزهاي كه در آن تصميمات استراتژيك اتخاذ ميگردند شامل 1- محيط عملياتي سازمان، 2- مأموريت سازمان و 3- اهداف جامع سازمان ميباشد.
برنامه‌ريزي استراتژيك فرايندي است كه اين عناصر را با يكديگر در نظر گرفته و گزينش گزينههاي استراتژیک سازگار با اين سه عنصر را آسان ميسازد و سپس اين گزينهها را بكار گرفته و ارزيابي ميكند.بطور كلي مديريت استراتژي عبارت است از فرآايند تضمين دستيابي سازمان به فوايد ناشي از به كارگيري   استراتژيهاي مناسب.

 

جستجو